تبلیغات
گل یاس - آره داداش!... شهیدان اینگونه بودند!


بچّه م هیچی نگفت!...




سه ساله بود که فهمیدم از بقیه هم سن و سالانش بیشتر می فهمد.

بزرگ تر هم که شد مثل یک جوان برخورد می کرد.

به برادر و خواهرش می گفت: « می روید حمام خودتان لباس هایتان را بشویید، عزیز وقت ندارد.»

یا می گفت:« کفش هایتان را خودتان واکس بزنید. لباس هایتان را خودتان اتو کنید. 

عزیز همین قدر که برای ما غذا درست می کند بس است! »

هر چقدر به بچه ها می گفت که کم توقع باشند و کارهایشان را خودشان انجام دهند، 

خودش چند برابر آن رعایت می کرد.

یادم هست علی آبگوشت نمی خورد.

یک بار که از مدرسه آمد من توی حیاط بودم. دیگ آبگوشت را گذاشته بودم روی چراغ و

داشتم لباس می شستم.آمد گفت:«عزیز! گشنه ام! ناهار چی داریم؟ »

گفتم:« آبگوشت! علی جون کار داشتم نتونستم چیز دیگه ای درست کنم! »

هیچ نگفت.

می دانستم بچه م آبگوشت دوست ندارد.

سرش را پایین انداخت و رفت توی آشپزخانه.

رفتم دنبالش.دیدم کتری را گذاشته روی چراغ.

چای دم کرد.بعدش هم نان و چای شیرین خورد و رفت خوابید.

اصلا سر سوزنی انتظار نداشت.

بداخلاقی هم نکرد که بخواهد نق بزند. اصلا.


راوی: مادر بزرگوار شهید علی صیاد شیرازی

کتاب : شهیدان اینگونه بودند!



تاریخ : یکشنبه 18 خرداد 1393 | 07:44 ب.ظ | نویسنده : گمشده روزگار | عاشق
.: Weblog Themes By SlideTheme :.